دلنوشت:
نمی دانم چه نوری ست این نـــور هدایتِ خداوندگار، که آنانی را که مـؤمـن به ذات پاک و لامکانش، و انــوار قدسی ِ چهارده معصوم"علیهم السلام" هستند را بـه جایگاهی رهنمون می سازد که آنان را بشایستگی خلیفة الله می خوانند؛
و کسانی که کــافــر به پروردگـار، و آن ذواتِ قدسیه ی إالهی می شوند را مـأمن و مأوایی جز آتش نیست !

در طول دوران، افرادی و فرقه هایی بوده اند که سعی و جهدشـان بر این بوده که به نحوی ریشه ی شجره ی طیبه ای را که خداوندگـار آن را مبــارک گردانیده است را بخشکانند، و آن انوار پاکِ إلهی را به زعم خود خاموش نمایند، و امروز هم مانند تمامی ِ دوران ها، هستند ابلهـان و بی خردانی که گمان می کنند می توانند با اندک گفته ها و عملکردهای ضعیفِ شیطانی اِشان، این نــور لامنتهی و مبــارک را خاموش نمایند که إِنَّ كَیْدَ الشَّیْطَنِ كَانَ ضَعِیفاً ، و چه حیوان صفتانی هستند اینــان که به خیــالِ خــام و واهیِ خویش با بـغیـر ِ خدا دوست گرفتن شـان، و اطـاعت از معبودان شیطانیِ خویش، و توهین کردنِ شـان مقدسات می توانند ارزش های والای إالهی و این مُـسبّبـیـنِ راستینِ اتصال زمین و آسمان ((حضرات معصومین"علیهم السلام")) را تحقیر و بی ارزش و کمرنگ نمایند !
و ای مؤمنـــان ِ بالله و برسوله و بأمیرالمؤمنین و أبنـــائه المعصومین"صلوات الله علیهم أجمعین" ! وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُواْ و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراكنده نشوید ، که همین انوار پاک و مقدس حضرات معصومین"علیهم السلام" هستند که بـِـحقّ حبل الله و ریسمان محکم إلهی اند؛
و بی شک آنان که به خداوند و آن ریسمان های محکم إلهی تمسک جویند را هدایتی ست عظیم و آنان را گمراهیی در کار نیست و آنان رستگارانند؛ وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلَى صِرَطٍ مُّسْتَقِیمٍ و هر كس به (دین وكتاب) خدا تمسّك جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است. .../.
مآخذ: سوره های مبارکه ی نســاء و آل عمران.
برچسب ها: قیام مجازی، موج وبلاگی جبهه جهادگران، موج وبلاگی قیام مجازی، شاهین نجفی، توهین، هتاکی، ائمه، امام هادی،
شکوهـِ نگـاهـِ مهـربـانـت
زیباترین تجلـّیِ گلواژه هــای مـَحبّت است،
و ذرّه ذرّه پـاکــیِ وجـودِ معصومت
خلاصه ای از طینتِ مهربانِ مـــادرِ هستی است؛
و مـن پیشـانیِ خویش را، به تربتِ پاکِ دستانت می سایم
تـا که عالمیان بدانند بعد از خداوندگار مهربان، مــن مؤمـن به قداستِ جــانِ تـو،
و ستــایشگرِ لحظه لحظه نفس های مسیحـــای تـو هستم
مــــــــــــــادر ...


برچسب ها: مادر، عشق، هستی، مهربانی، محبت، دوستت دارم مادر،

... و امـّــا این دلـم
شــوق ِ کربـــلا دارهـ
به ســر ســودای سـر مستـی
ولی دل شــور نیـنــــوا دارهـ ،
دلــ ــم هر دم دمـــادم دم به دم
تمنـّـای بــلای کـربـلا دارهـ
و چشمــانم تمنـّـای نـــوای نینـــوا دارهــ ؛
تـلاطـُــم
تـلاطـُـم دارهـ قـلـبِ من
تـلاطـُـم
مَنــو بیــن ِ زائــرای کربلات صــدا کـُن،
صـِـدام کـُن
مَنــو اربــ ــاب، راهـی ِ کـربـــلا کـُن؛
حبـیـبـَـم !
تـویــی اربـــ ـاب و مــن نــوکـر
تـو ســالارِ همـه عـــالـَم
منـو بـــارِ دگــر بنـگـَـر
شـَوَم حـِـیـران و سـرگـَـردان
تـو بیــــنُ الحَــرمـِیـــنِ تــو
شـَوم آواره و بـی ســر؛
تـو آقـــایی و عشـق ِ مـن
تـو عشـق ِ عــالمِـیـنی تـو
منـَم آواره ی کـویـَـت
تـو ســـالارم حسینــی"ع" تـو؛
همه شــورم
همه هستــَـم
همه شــوق و همه مستــَـم،
شُـدی تنهـــا و بـی یـــاور
به دشــت کـربـــلا بـی ســر
تـو را زهـــــرا"س" صــدا می زد
ای حسیــــن"ع" غـریــبِ مـــــادر
ای حسیـــن"ع" غـریــبِ مـــــادر ...

اللهـم ارزقنــــ ــــا کربلا .....
برچسب ها: یاحسین، کربلا، عطش، ارباب، غریب مادر،

رهبرم، تو از سلاله ی پاك زهرایی ... 
از همه ی این جنجال ها و كشمَـكش های سیاسی و اجتماعی و قال و مقال های روزگار كه بگذریم، تنهـا چیزی كه دردهای نهان و آشكار انسان رو بیشتر و بیشتر میكنه بدفهمی ها و بی بصیرتی های معدود بزرگانِ خودبزرگ بین هستش كه بدترین نتیجه ای كه داره خــون به دل شدنِ این سیـّد بزرگوار، امام و رهبـر عزیزمون حضرت آقـــا امام الخامنه ای هستش كه طاقت رو از دل به سر می بـره و هیــچ مرهمی نیست كه بر زخم هــای این درد بذاریم.
بهر حال این طرح رو هرچند بسیار ناقص و ضعیف و ناقابل ولی تقدیم به امام عشق"روحی فداه" و نائب برحقـّش حضرت امام الخامنه ای "حفظه الله تعالی"

برچسب ها: رهبرم، امام عشق، سلاله ی زهرا، ولایت، آزادگی، فدایی رهبر، امام الخامنه ای،
دلنوشت:
بِسْمِ اللَّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ
... و به اندازه ی یك آسمان عشق، در خانه ی عـلــی"ع"
به بـلـنـدای كهكشانی از نــور، به شب هــای تنهــاییِ عـلــی"ع"
به وسعتِ عـالـَـمی ایمــان و محبّت، به نگـاهـِ مظلومانه ی عـلــی"ع"
و به شـرافتِ كلمه ی إِنَّآ أَنزَلْنَاهُ فِى لَیْلَةِ الْقَدْر ی كه خداوندگار به منزلتـَـش نزول فرمود،
او فـاطمـــه است
او كه معنـــــــــای تمامِ عشق است
او كه زیبــــــاترین تفسیــرِ آیـاتِ عشق است،

وَمَآ أَدْرَاكَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ
و تـو چه میدانی كه چیست و كیست آن كس كه مــادرِ پـدر می خواندندش؟
كیست آن یگانه بـانـوی آب و آفتـــاب؟
كیست آن روشنیِ چشمــانِ آئینه های عشق و صداقت؟
و كیست آن لیله ی قـدرِ عـلــی"ع" ...؟
او فاطمه است
او كه بهتـرین واژه ی پاكی ست
او كه والاتــرین مخـدّره ی اهل بهشت است
و او فاطمه است
اوست كه لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّن أَلْفِ شَهْرٍ .....؛

و چه تاریك است امشب
چه سرد و بی پناه و پـُر ز درد است امشب،
ضربه های سـرد و سهمـگین ظلمتِ این شب است كه صورتِ مـــاهـ را تیره كرده
و گلبرگ های یـاسِ پرپر شده ی حبیب است كه تیرگی شب را به كبودیِ عصمتِ آسمان هدیه كرده است،
او فاطمه است
همــو كه یـاس كبود رسول "ص" است و ریحــانه ی قلبِ نبـیّ "ص"،
او فاطمه است
اوست كه راز میخِ در بر سینه دارد
چـون پرستویی میـانِ در، به دیواری شكسته تكیه می جوید
و آتش شعله می گیرد پر و بال پرستو را .....؛
تَنَزَّلُ الْمَلَآئِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ فرود آمد
ملائك فوج فوج گـِـردِ بتــولِ حقّ نـدای هل أتی گویند
و بر دامانِ ریحـان، روحِ رضوان را به بـَـر گیرند ؛

اگر چه قامتِ زهرای اطهر"س" چون كمان است
اگر چه فاطمه"س" پهلو و بازویش ورم دارد
اگر چه سینه اش زخمیّ ِ مسمـار جفــا گشته
اگر چه محسن شش ماهه اش را غرقِ خون بیند !
ولیكن فاطمه ناموسِ حقّ در دامنِ عشق است
ولیكن فاطمه دریای رحمت در میـــانِ عالـَمی درد است
و او تـنهــا دلیـلِ خلقتِ مجموعِ آلاء است
و مفهومِ شفاعت در حضور پاكِ بانویی خمیده
به صبح روز محشر در سكوتی مملؤ از فریادِ بی حاصل
سَلاَمٌ هِىَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ،،،
و او فاطمه است
لِـیـلـی قــدرِ عـلــی"ع" ...

برچسب ها: فاطمیه، غربت، یا فاطمه، شهادت، الصدیقة الرضیّة الشهیدة المطهرة، ولایت، لیلة القدر،
دلنوشت:
بسوی بیت المـَـقدس رفتن یعنی نگاهـِ امید به آینده داشتن،
یعنی در انتظــار نشستن
یعنی به پیشواز ظهـور عشق شتافتن،
یعنی اعلام عطش
اعلام آمادگی برای میزبانی از عدالت
میزبانی از یگانه صاحب خانه ی عدالت گسترِ عالمِ هستی،
ای مسلمـان بشتاب !
شتابِ تـو مرهمی ست به زخمِ ستمدیدگان و درماندگان
شتابِ تـو تیـری ست به پیشانیِ اهریمنانِ شیطـان صفت
شتابِ تـو عشق و اطاعت و وفاداری توست به ارزش های والای انسانی،
و ایـستـای تـو ظلم است
درد است
نفـاق است و پشیمانی ست؛
پاك و منزّه است آن (خدایى) كه بنده اش را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى كه اطرافش را بركت داده ایم شبانه بُرد، تا از نشانه هاى خود به او نشان دهیم. همانا او شنوا و بیناست. ..
اسـراء – 1 .
برچسب ها: الی بیت المقدس، انتظار، عشق، ولایت، ظهور، مسجد الاقصی،
دلنوشت:
لحظه ها می گذرند
ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه و ماه بـه مـاهـ
هـر روز كه میگذره، دلتنگی ها مون بیشتر و بیشتر بلكه درد آورتر میشـه؛
اصلا نمیدونم چه سـِـرّیـه كه نـوروز و بهـار با همه ی زیبایی ها و طراوتـش، با تموم ِ لحظاتِ شادی آفرینـِـ ــش، با یك دنیـا مهر و محبّـتــِ ـش كه زندگی و زنده بودن رو به قلب هـا هدیه میكنه، ولیكن دقایقی پـُـر از دلـتـنـگی رو با خود داره؛
وقتی نوروز میشه، وقتی بهـار نگـاهـِ قشنگـِـشـو از پشت دیوارهای بلند سرد و جامه ی سپـیـد زمستون به گرمای نفس های آسمون هدیه میكنه، این یـه احساس كمبودِ غمبـاری ست كه گوشه ی دل به دلتنگی های روزمرگی هایم افزوده میشه؛

دلـتـنگم،
دلتـنگِ خاكم
دلتـنگِ دیار خاك،
دلتـنگِ مردان خاكی و خاك آلود
دلـتـنگِ دیـار مردان خاكیـی كه افلاكی تر ملائك بودند؛
كجـایند؟
كجایند حاج همّت ها و خرّازی ها ؟
كجایند باكری ها و باقری ها و زین الدین ها ...؟
با اومدنِ بهـار، دوكوهـه* را طلب دارد دلم
یادش بخیر شبی را در دوكوهه،
یادش بخیر اون گرمای سوزان و عطشنـاك فكـّه*
یاد آن گردان مظلوم حنظله
یاد شهادتـگاهـِ سیّد خوبان آوینی*، در آن ماسه های سوزان بخیـــر
چه زیبـا بود تشنگی در آن هـُـرم گرمای عطش؛

انگـار دیروز بود به گـاهـِ غروب
كربلای شلمچه* را می گویم
چه عاشقانه می سُرود آسمان نغمه های عاشقی را
و چه بی ریـا می نواخت خاكِ پـاكش آهنگِ دلدادگی را،
راستی یادت هست شلمچه را در آن سیاهی شب ...؟،
نوای بـبــار بـارانِ* حضرت عشق به داغِ اربابِ عشق؛

و ترانه ی آخـر سفـر عشق و عشقبازی را شرهـانی* می سُرود
چه غربتی !
چه شكوهی و چه آرامشی !
شـرهـانی، من تـو را به یــاد می سپــارم
و به دل می نشـانم،
كه این خـاك گرم و مهربـان تو بود كه آغوش عشق و محبّـت را به دامان شقایق هـا ارزانی داشت،
و ایثـار و استقامت را به عاشقان افلاكی آموخت ...
كجـائید ای شهیدان خدایی
بلا جویان دشت كربلائی ...



برچسب ها: عشق، شهادت، دوكوهه، ایثار، دلتنگی، شلمچه، ولایت، شرهانی،

از همان آغازین دورانی كه روحانیّت با نمادِ اسلام عزیز و حقیقتِ مسلمانی، قـدم در ركاب سیاست نهاد، و بزرگانی چون شیخ فضل الله نوری پرچم نهضت مشروعه را بر دوش گرفت، بی درنگ شبهه ای فاحش كه هدفی جز تضعیف و تسلیم مشروطه ی مشروعه خواه نداشت ظهور كرد كه دین را با سیاست چكار ...؟!
و آن هنگام كه شهید آیت الله مدرّس، آن روحانیِ مجاهدِ نستوه* بنـــا به تكلیفِ شرعی و دینی خویش عزم ِ نمایندگیِ مجلسِ آن دوران را كرد، تا بتواند تئوری های روشنفكرانه ی اسلام را به وضع و تصویبِ قوانین حكومتی برسـاند، هنوز آن شبهه ی بی پایه و اساس بود كه دشمنان و بدخواهان، آن را عَلـَم یزید می نمودند؛
آنان لباس روحانیّت را بهانه ای می كردند برای حذف یك عنصر تأثیرگذار، ولیكن آیت الله مدرّس با افكار و اندیشه های والای ارزشی و دینی خویش اینگونه بیان می فرمود كه :
سیاست ما عین دیانت ما، و دیانت ما عین سیاست ماست.
خمینی كبیر، امام خوبی ها، آن یگانه رهبـر و سُكـّاندار دینی و سیاستِ عصر حاضـر نیـز این اندیشه را به عنوان بنیادی ترین اصول انقلاب و نظام اسلامی معرفی نمود؛
و حـال به بركتِ همین اندیشه های ناب دینی ست كه در لایه لایه های پیدا و پنهانِ سی سال حضور مردم مخلص و با ایمان، و نمایندگان این ملـّتِ مؤمن و همیشه در صحنه، شاهدِ آن بودیم با وجود همه ی سختی ها، و تكرار همان بهانه گیری های پوچ و بی ارزش كه دیانت را چكار است بـا سیاست ...؟!!!
ولی بر همگان ثابت شد كه این سیاست ماست كه دیانت ما را تأیید و تثبیت كرده است؛ و حضرت امام (ره) بارها و بارها فرمودند: "احكام سیاسیِ اسلام بیشتـر از احكـــــام عبادی ِ آن است ..." و این مـُهر تأییدی بود بر حضور اقشـــار و توده ها و احزاب ِ دینی و سیاسی، و بلاخص حضور علمای متعهـّد و دیندار و ولایتمدار بعنوان ِ وكلای ملـّت در خانه ی بهارستانی ِ ایشــان ...

برچسب ها: عشق، امید، حضور، آراء مردمی، سیاست، دینداری، ولایت، ایمان،
دلنوشت:
رواست، این رنجـورِ دلـخستـه از این روزگـار را، كه چنـدی سخنِ دلـسوزانه بر آرم ز آهـِ نهادگونِ خویش، بر مَـركـَب سوارانِ یـكـّه تـازِ صدارت و وكالت، و سردمدارانِ عرصه ی ناكوكِ قدرت و ریاست؛
و این كلامِ خویش را نه از سـرِ دلــسیـریِ اعیـان و بی دردان، و گرسنگیِ پـابرهنگـان و پیادگانِ بی خانمـانِ روزگــار، بلكه از درگـاهِ نـقــّـادانه ی منصفـانه بازگویم، كه چه خـوش فرمود حضرت استـاد كه: " نقــّـادان، نـه نافیـان ِ مُـغرضـَـنـد، و نـه ناقضـان ِ حقیقت، كـه ایشـان صـالـحــانـند در این وانفسـای طریقت " ؛
گفتند گـاهـِ انتخـاب است و مجـالی نیست برای درنگ، كه كارآزموده ای اصلح برخیزد و بر كـُـرسی ِ وكالتِ ملـّـت، در خـانه ی بهارستـانی ِ ایشـان تكیه زند؛
حـال از حقیقتِ اصلح بودن ایشان به اجبـار بگذریم، كه این را دفتــری قـَـطور بـایــد، تا سخنی ناگفته از اصلحـانِ روزگار برآید !
لیـك آشفتگی ِ كلام خویش را بر مدار قافله ای از وُكلای كارنابلد ِ این ملـّـتِ رنج كشیده بگردانم، كه روزگاری به هـمّـتِ دستـان ِ قانعِ امّـتی صبور برانگیخته شدند، و حال عیـان است كه ایشان را توانـی در وفاداری به ارزش ها و آرمان های روشنِ این راهِ مستقیم نیست؛ چه بسـا كه در زمان هایی پیش از این، بودند وُكلایی كه بیشترین و زیباترین نقش آفرینی های خویش را در جبهه ی كـُـفـر و نفـاق به نمایش گذاردند، و شیرینی های مضاعفی به كامِ دشمنانِ بی دینِ این نظـام الهی ارزانی داشتند؛
و اكنون می بینیم كه آن باصطلاح اصلحان ِ منتخب این ملـّت، حامیانی بی بدیلـَـند در قبیله ی قتـّـال و خونخوار شیاطین إنسی، و مزدورانی شدند در آشیانه ی سرد و ظلمانی ِ كفتارصفتان ِ طـاغی ...!
حال اینجا پرسشی ست كه پاسخی برایش نیست !
یا هست وَلیكن نمی یابیم !
یا اینكه میدانیم و یارای گفتن مان نیست؛ كه اگر به عیان باز گوییم، بجاست كه فـِی المجلس دهان خوشبو نماییم به ذكر "إنـّـا لله وَ إنـّـا إلـَیهِ راجِعون" ...
كوتاهی ِ از آن ِ كیست؟
این غفلتِ بی عذر كه این بد قدمان به نـــــــام ِ ایمان و اسلام و اصلح بودن شان برانگیخته شدند بر گردن ِ كیست؟
چه كسی را بازخواست باید؟
چگونه این سیاهی ِ نافرجام را از دامان ِ نیك اندیشان انتخابگر باید شست؟
و با كدامین آئینه ی روشن ِ بیداری و هدایت، باید این راه را به سرانجـام رسانید؟
و اگر كلام ِ مسیحایی ِ آن پـیـــر فرزانه راهـ گشـــای مان نمی بود كه "اگر شما را سُستی رسد، كسانی به رأس ِ كار آیند، كه آرزویـشان به باد فنـا دادن این خـاك و دیـار است ..."
در آخـَـر، عهد و پیمـانی را به كالبـَـد ِ ارزش های نهـان و آشنای این دیـــــــار حـَـك می كنیم، و با قدم های راسخ ِ خویش پـــــای در راهـِ سرافرازی ِ عشق، و سربلندی ِ ایران ِ عزیز دوان دوان می نهیم، به رَغـم ِ سخن های پوچ و پلاسیده ی یـاوه گویان ِ بی خرد، با شعـار ِ ناشعـور ِ "من كه رأی نمی دهم" ...!

برچسب ها: رأی، انتخاب، آگاهی، حضور، بضیرت، رأی من، ولایت، جهاد، ایثار،

كاشكی می شد تو دنیا، یه خونه بی سرانجام
بمونه تـا قیــــامت، دلــش بگیـــره آرام
كاشكی می شد دلامون به دست و پا نیُـفته
تـو ایـن سكوتِ مبهم، از این صدای خُـفته
كاشكی می شـد تـو آینه ببینی سایه هـا رو
بخــونی از تــهِ دل قصّـه ی غصّـه دا رو
كاشكی می شــد تمـوم ِ ترانه های عشقـو
بـه لـوح ِ سینه حكـّــ كرد نــوای دلـرُبا رو
كاشكی می شد سكوتو توبغض شب بخونی
شـــایـد بمیــره دوری كنــار ِ من بمـونی
كاشكی می شد یه چتر ِ دو رنگِ سبزوآبی
كشیـد تــو سقفِ دنیــا تـو فكر ِ هر سرابی
كاشكی می شد یه قایق به شكلِ موجِ دریا
می ساخت و پایه هاشو می زد به بامِ دنیا
كاشكی می شد بجای گریه ها خنده ها كرد
به درد بی دوامون یه جوردیگه نگاه كرد
كاشكی می شد می گفتیم حدیثِ مهربونی
برای بچّـه هامون حكــایت از جَــوونی
كاشكی می شد همیشـه یـه سایه بون ِ ساده
به چتــرِ آرزوهـــام می زد گـُـل های تازه
كاشكی می شد یه عالم یه مُشت گلهای لاله
تــو باغچـه ی امیدم یه چشمـه ی زُلاله
كاشكی می شد می دادیم یه قول به این زمونه
دیـگه تــو چــاه نیُـفـتـیـم بی درد و بی بهـونه
كاشكی می شد كه هرشب ستاره هاروخطّ زد
تــو آسمــون ِ آبــی دفتـر ِ عشقــو خــطّ زد
كاشكی می شد شقـــایق می داد به مـن نشونه
كـه ایـن آواز عشقـــو به عشق ِ كی می خونه
كاشكی می شد قنــاری دوبــاره ناله می كرد
از این دو روز دنیـــا بــازم گـلایــه می كرد
كاشكی می شد كه مارو یه شب ستاره می بُرد
تــو اوج ِ آسمـونــا بـه دسـتِ ســایـه می سپُرد
كاشكی می شد تموم ِ كاشكیـارو می كاشتیم
یه روز دل امینـو عشـق و صفــا می داشتیم.


برچسب ها: آرزو، ایمان، عشق، چتـر، رحمت، امید،
دلـنوشت:
برایش می نویسم
قصّه ای از عشق،
قصّه از حنجره ای ست
كه گرهـ خورده به بُغضی كهنه؛

و در این حاشیه های صفحه
دست خطـّـی ست
یك طرف خاطره هــا
یك طرف واژه ای از تنهــایی،
گوشه ی دیگر ِ این صفحه ی بــاز
سمتِ چپ آن بالا
پُشتِ یك چند قـفـس هـای گـَچـی
خانه ای خونین رنگ
كه به اندازه ی دنیــایی پُـر از تنهایی ست،
طپش ِ قلبِ من است؛

و به اندازه ی یك دنیــا عشق
قـَـدّ ِ یك شاخه گل ِ نرگس و یـاس
همه احساسم از اوست؛
همه ی گفت و نگفتن هایم
همه ی سردی ِ این چـلـّه نشین
همه ی پاورقی های پُـر از گریه ی این شب هــایم
و تمامیّ ِ سكوتی سنگین،
بُغض ِ یك عُمر پریشانی ام از اوست؛

و برایش گویم
نـَقل ِ یك حادثه ی سرد و خـَمود
از سكوتی كه نه رضایم باشد
و نه از روی شكایت نــالم؛
صــاد ِ این صفحه صَـبوری ِ من است
دال ِ این واژه، دلـم
قــافِ او قافیـه ی قربانی ست،
همه ی قافیه هایم از اوست؛

و بـه او می اندیشـم
او كه ایمــان ِ من است
و به پـاكی ِ نگاهـَـش سوگنـد
دوری اش ویرانی ست
و نبودش درد است
دردی از جنس ِ عَـدم
كه عَدم بودن ِ من مــرگِ من است،
بودن و هستی و جـانـَـم از اوست؛

و طـَپش های دلـم
ضرَبـان ِ قلبـم
جوشش ِ حسرتِ هـر ثـانیه خـون
سَهم هر لحظه ی ایـن ویرانی
همه از داغ ِ نبودن هایش،
و نـَـفـَس های غـریبــانه ام از اوست؛
قـاصدك می رقصد
آسمـــان می بــارد
و پـرستــو كه پَـر و بـالـش را
پُشتِ یك پنجـره ای رو به خدا
در میــان ِ قـفـس ِ سینـه ی مـن
وسطِ مـوج ِ تلاطم زده ی خستـه ی عشق
جــا گذارَد چــو نسیـم،
و تمــام ِ گـُذر از حادثه هایم از اوست؛

پـَر ِ پـَروانه شكست
رنگِ هــر شمع پَریـد
چشم نرگس به شقایق ها سوخت
و در ایـن بـِـركه ی خشكیده ی بی آب و علف
دل ِ پـُـر خــون ِ شقایق لـرزید،
اشكِ ایـن چشمـه ی جوشان و مَـلول
خونـــابـه ی سـُرخ جـِگر و آهـِ مـن است،
این نـوا و غـزل و دلـبـر و شیدایی ام از اوست؛
این نـوایم از اوست
و غزل هایم از اوست
دلـبــر و جـانــم اوست
شـور و شیدایی و عشق و همه ایمـــانـم اوست ...

برچسب ها: عشق، هستی، شقایق، باران، محبت، دوستی، ایمــان،
درد دلنوشت:
با كمی تأخیر رسیدم، وقتی وارد شدم دوستان دقایقی بود جلسه رو بطور رسمی شروع كرده بودند، و من هم به سمتی از سالن هدایت شدم، و بر روی مُبلی نشستم؛
راستش، اوّلش كمی نگاهـ ــهــا بر روی من سنگینی می كرد و احساسِ غریبی ِ خاصّ و غریبی می كردم، ولی كم كم به اون جـوّ عادت كردم و جذّابیتی كه صحبت های میهمـان ِ ویژه ی جلسه "جناب راشد الراشد" از جهادگران و فرهیختگان ِ كشور بحـریـن داشتند، خیلی آروم شدم و از معصومیّت و مظلومیّتی كه در كلام گرم و شیرین ایشون بود و طرز بیان و عباراتی كه گاهاً به سختی می تونست به فارسی بیان كنه، واقعاً مجذوبم كرده بود و لذّت می بُردم.

آری ! گفتم معصومیّت، گفتم مظلومیّت؛
همه ی سخنم درباره ی این دو واژه است، "معصومیّت، مظلومیّت"، واژه هایی كه عُمری ست همه ی ما، همه ی اون كسانی كه دل هاشون آمیخته با عشق، و شكسته از ظلم و جور و بی عدالتی ست، و همه ی اونایی كه ضمیر پاك و وجدان های بیدارشون تشنه ی آزادی و عدالت، و رهایی ی بشریّت از ظلم و بیداد است، باهاش آشناییم، و هر كدام مون به نحوی كوشیده ایم تا اون جهان ِ عدالت گستر و آزاد، و مدینه ی فاضله ای كه دین و مذهب و آئین ِ مـا نقطه ی عطفی برای خوب دیدن، خوب بودن، خوب شنیدن و خوب زندگی كردن تعریف كرده، و پروردگار حكیم هم بارها و بارها در قرآن الكریم وعده فرموده، برسیم؛

حال هر كس به شكلی و نحوی، یكی با قلم خویش، یكی با گفتـار و رهنمودهای راهـ گشای خود، یكی با علم و دانش و جهاد علمی خویش، و كسانی هم در بُرهه هایی از زمـان با حركت ها و قیام های دینی و انقلابی ِ خودشون؛
و امـروز را بگویم كه این جوانان ِ غیور و مؤمن و متعهّد و دانشمند ِ مــا هستند كه در عرصه های جهاد علمی یـكـّـه تـاز و مُصمّـم، این راهـ رو با تمام سختی ها و مشكلاتِ اقتصـادی و فرهنگیِ جوامع ِ بشری ادامه میدند، و یكی پس از دیگری قربانی ِ دست هـای خبیث و ارزش های پوچ و شیطانی ِ استكبار میشند؛
سلام خدا بر شهیدان
سلام خدا بر شهیدان عرصه ی جهاد علم و دانش
سلام خدا بر علیمحمدی ها و شهریاری ها و احمدی روشن ها ...
خب، از این شهدای عزیز ِ عرصه ی جهاد علمی در فرصتی بهتر، مفصّل خواهم نوشت إن شــاءالله !
ولی روی كلامم با اون قدم هایی ست كه امروز با هدفی روشن و بینشی اسلامی و آگـاهـ ، قدم در راهـِ قیامی دینی نهاده اند كه اون رو بیداری اسلامی می نامند؛
كه كشور كوچك و مظلوم بحـرین* یكی از اون انقلاب ها رو در خودش داره و هر روز می بینیم كه چه فجایع و ظلم ها و بی عدالتی هایی در این كشور اسلامی ِ عُمده شیعه صورت می گیره !

فقط و كلام بیان جناب راشد نبود كه بوی مظلومیّت می داد، بلكه حتـّی نگاهـِ پُـر از عشق و نفرتِ او ((عشقش به كشور و مردم مظلوم كشورش، و نفرتش از قومی كه حاكمیّت كشورش بحرین رو در دست داره، و حكومتی ظالمانه رو بر مردُمش دارند)) پُـر بود از مظلومیّت، كه هرگز حاضر نبود ذرّه ای از ارزش های اعتقادی و دینی ِ خودش و هموطنان مظلومش رو جُـدا از دیگر مسلمین و شیعیان جهان و مخصوصاً ایران بدونه، و اعتقادی راستین به اتّحـاد ِ میــان ِ تمامی ِ اقوام و مذاهبِ اسلامی داشت؛
تو اون جلسه اكثر قریب به اتفاق دوستان سئوالات و نظرات و مسائل ِ ذهنی خودشون رو در مورد بحریـن و مردم انقلابی بحریـن بیان كردند، و من كه بنـای خودم رو فقط بر مُستـمِـع بودن و استفاده كردن گذاشته بودم، ولی راستش با شنیدن ِ بعضی صحبت ها و نظرات، و مخصوصاً یك بخش از صحبت های آقای راشد* كه چندین و چندین بار تكرار می كرد، و انگـار یك دغدغه ی بزرگ ذهنی ش بود و اون تكرار مكرّر مخالف بودن ِ ایشون و رنج بُردنش از وضعیّتِ "سلمیّتِ آمیــز" مسالمت آمیـز در انقلابِ مردم بحریـن بود، خیلی دوست داشتـم به حمایت از این اعتقاد جناب راشد* در مورد حالتِ مسالمت آمیـز در انقلاب بحریـن حرف هایی رو بگم ...
واقعـاً چـــرا ؟!

چرا باید در یك حركتِ ارزشی و مهم یك ملت آزاد و مؤمن حالت هایی از راكد شدن قیام به چشـم بخوره ؟!
حالتی مثل ِ وضعیّت مسالمت آمیــز در یك حركتِ انقلابی كه برعلیهِ طاغـوت و ظلم و ستم آغاز میشه و صورت می گیره، در واقع یعنی یك خودكشی، یعنی تن دادن به خواسته های حُكـّـام ظالم در حالتِ خَـفــا و ناآگاهانه، حالتِ مسالمت آمیـز یعنی وقت كُشی كردن، و دادنِ وقتِ اضافه به حریف برای طراحی ِ یك برنامه ی جنایتــكارانه و ظالمــانه ی دیگـر برعلیـهِ مردم مظلوم ِ منطقـه ...!
بارها و بارها از زبان ِ كسانی كه زمـان ِ قیام مردم ایران برعلیـهِ دوران ستمـشــاهی رو درك كرده اند و خود دستی بر آتش داشته اند رو شنیدیم كه مردم ایران حتـّی یك روز هم برای رسیدن به اهدافِ انقلابی شون لحظه ای آرام ننشستند و سكوت و تعلل نكردند، و زیر بار وعده ها و خواسته های رژیم طاغوت نرفتند، و با خـون های پاكی كه جوانان این مرز و بـوم دادند، و با رهبــری ِ روشن ضمیــری كه هدایت جامعه و قیام مردم رو بعُهده داشت، بدون ِ اندكی وقفـه و سُـكـون توانستند به اون آرمان ها و اهدافِ ارزشی خود درست یابـَنـد .

مردم مِـصر نیـز مُـصِـرّانـه ایستادند، حركت كردند، خواستند تــا رسیدند !
مردم ِ تونس، یمن، لیبی و .....
دردِ امـروز بحریـن است، همه ی انـدوه مسلمانان و شیعیـان و ملتِ مظلوم بحریـن هستند؛
مگـر نمی گـوییم باید حركت كـرد، باید ایمـان داشت، و از جــان و مــال خویش گذشت؟
مـگـر حضرتِ ربُّ العالمیـن جَلَّ و أعلی، خـود وعـده به پیروزی و نصرت در حركت و جهـاد نفرموده است؟
مـگـر این نیست و بر این اعتقـاد نیستیم كه ایـن خـون شهیـد است كه جـاودان است و آبـیــاری می كند نهـالِ انقلاب ها و نظـام های دینی را ...؟
بـایــد رفـت، بـایــد ایمـان داشت و حركت كرد، بـایــد خــون داد، بـایــد سكون را شكست و كُشت و كُشته شد؛
بـایــد فریـاد زد،
بایـد فریاد زد و در خــون نشست،
كـه صبحِ فتح و پیروزی بسیــار نزدیك است ...

چـه نشستـه ای مسلمــان؟
فـریـاد بـزن، بـه قــرآن
دســتِ تــوسّـــلـی زَنـــ
ایـن خـون و ایـن شهادت ...

برچسب ها: بحرین، بیداری، انقلاب، شهید، جهاد، ولایت، انتظـــــار،
غـم نوشت:

چهل شب از غـُروبِ چشم هایـت می روَد امشب
و هر بامدادان با غم هجران تـو خورشید هم بی تـاب می رویـَـد،
چهل روز است چشمــانـم دگـــر روی ِ هـِـلالـــَـت را نمی بینــد
و مهتــاب از فـراق ِ اشک های هـر شبـَــت هر شـب نمی تــابـد،
چهل صُبح ِ سپیـدم را سیــاهی پـوش ِ ایـن دردم
سحـرهای امیـدم را ز داغ ِ تـو چُنین آشفته سـَر کردم،
چهل منـزل بدون ِ تـو شب و روزم گذشت و هـم
غمی سنگیـن تر از داغـَـت شکستـه قامـت ِ جـانــَـم،
چهل آئینـه بی صبــری صبـــوری کردم و لیکــن
تـو می دانـی که می سوزم ولـی آهــَـم نمی مــانـَـد،
چهل دریــا عطـش دارم که لـب هـایـت چه سوزانند !
مـگـر آبِ حیـاتـت را ز مِـهـر ِ مــادری بـُـردند ؟!
چهل پیمـانه خـون ِ دل به دل پیمـانه پیمـانه
و می بینـی که می گـِـریـَـم ز داغــَـت خانه در خانه،
چهل شمع ِ نگاهـَت را نمی دانـَم چه خاموش است؟
مـگـر بـی نـــور تو جـانـا توانـم راهــِ دل پـویـَـم؟
چهل گـَـهواره ی خـالــی رُبــاب هـر شب چه بی تـاب است !
و بـا قـُـنـداقـه ی خونیـن چه نجـــواهـــا بــِســَـر دارد !
چهل شب روز و شب را هـم نشستـه حَــیّ ُ یــا قـَـیـّوم
به سـَرو ِ قامتت جــانــا قــَـد و قــامـَـت نمی گیــرم،
چهل لیـلای بی مجنـون چو صیـد ِ خـفـتـه درهـامـون
به خـاک افتـاده ای در خـون ولـی من بی تـو در جـَنگـم،
چهل شـام و چهل کـوفـه گـُذر کـردم چـُنیـن گویم :
که من دُختِ علـی "ع" زیـنـب "س" ندیدم جـُـز بــه زیـبایی ...

اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ وَ حَبیبِهِ؛
سلام بر ولى خدا و دوست او
اَلسَّلامُ عَلى خَلیلِ اللَّهِ وَ نَجیبِهِ ؛
سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او
اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِیِّهِ
سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیدهاش
اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِ
سلام بر حسین مظلوم و شهید
اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ
سلام بر آن بزرگوارى كه به گرفتاریها اسیر بود و كشته اشكِ روان گردید.

برچسب ها: اربعین، کربلا، یازینب، شهید، یاحسین، مظلوم، یاقتیل العبرات، انتظــار،
دلــنوشت:
تا بحــال بـــارهـــا شده بود که شنیده بودم و یــه جـورایی معروف شده که برای مقام شامخِ شهداء اغلب از القابی مثل ِ واژه ی "پرستـوی مـهـــاجر" استفاده میشه؛ و این خیلی برام ناملموس بود که چه وجهِ تشـابُهی می تونه بین ِ مقام والای شهید و پرستوی مهـاجر وجود داشته باشه !؟
راستش خیلی وقتـــا شده بود در خلوتِ خودم می نشستم و فهرستِ بلند بالایی از اسـامی ِ شهداء می نوشتم و مطالب زیادی هم در مورد تک تکــِـ ــشون می خوندم، ولی واقعاً نمی تونستم با این عبارت «پرستوی مهاجر» و رابطه ش با شهداء کنــار بیام و بفهمم و درک کنـم !!

و اتـفـاق ِ خوب و جالبی که پیش اومد، مـواجـه شدم با یکسری مطالب و مقالاتی که بعضــاً از بـابِ تخریب برای سـریال نمایشی ِ "شـوق پرواز" رو که در جای خودش اثری ست ارزشی و قابل ِ ستــایش در مقـام والای "شهید عباس بابایی"، ((در این آشفته بازار سینما و تلویزیون مملکت اسلامی مون،،،)) وارد شده بودند و مورد انتقـاد و گـاهــاً هجمه و تمسخـُر و استهزاء قرار داده بودند و ...!

با اینـکه شــاید حدود 5 – 6 قسمتِ ابتدائی ِ این سریـال رو هرگز تماشـا نکردم و راستش انگیزه ای برای دیدنــِـش هم نـداشتم، ولی با خوندن ِ اون مطالب و مقالاتِ باصطلاح انتقـادی، و شنــاختِ تقریبی که از شهید بزرگوارعباس بابائی داشتم، خیلی مـُـقـَیـَّد شدم که این سریال رو فقط از منظـر اینکه شرح حال و زندگی ِ یک شهید هست رو دنبــال کنم !
الآن بعد از گذشتِ چندین قسمت از این سریـال، و ایجــاد ارتباط خاصـّـی که با این سناریو و موضوع ِ ارزشی ِ این فیلم برقرار کردم، واقعا تونستم به یک مصداق ِ حقیقی برای واژه ی زیبــای "پرستوی مهــاجر" برسم؛

قبل از اینکه به شرح این مصداق بپردازم، لازم هست که کمی در مورد خود ِ عبارتِ پرستوی مهاجر بگم؛
یکی از زیبـاترین مخلوقات پروردگار، پرندگان هستند که هر کدام به نحـوی و به شکلی دارای یکسری خصوصیاتِ خاصِ و منحصر به فرد هستند؛
"پرستـو" نیـز پرنده ای ست فوق العاده زیبا و قابل تحسین، که از این خصوصیات خاصّ مستثنــا نیست؛
یکی از خصوصیاتِ بارز و جالبِ این پرنده، حسّ ِ عاشقی و ایثــاری ست که در وجود ِ غریزی ِ این پرنده است، و بخاطر مهاجرت های فراوانی که این طیف از پرندگان دارند، و یک پرستـو حتـّی در پرواز و مهاجرت کردن بصورتِ واقعاً عاشقـانه ایثــار کرده، و خود را فــدای مابقی ِ پرستوها می کند، و بعنوان ِ جلودار در دسته ی پرندگان در طول مهاجرت، حتـّی جــان ِ خودش رو از دست میـده، و این اتفـاق در هر بار مهاجرت برای یکی از پرستوها اتفاق می افته ...!
... و امــّـا زیبـــاترین مصداق ِ انسانی برای این پرنده، شهداء هستند که "شهید عباس بابائی" به حقّ، زیباترین و گویاترین مصداق ِ «پرستوی مهاجر» است.

عباس بابائی یک عاشق بود،
و با چند صبـائی زندگی در این دنیــای خــاکـی ثابت کرد که یک انسـان می تواند در این دنیـای سراسر مادّی و هرج و مرج، هـَم عاشق بود و عاشقانه به همسر و فرزند دل بست، و هـَم عـاشقانه دل را به دریـــای ِ مـَوّاج ِ معنویـّت بسپــارد، و عاشقانه بندگی ِ معبــود را بسـُـرایـَـد ...
عباس بابائی نشان داد که بندگی کردن فقط به سجـّـاده نشستن و عبـادت کردن نیست، بلکه بندگی کردن یعنی عاشق ِ زندگی بودن و عاشق زندگی کردن، عاشق ِ همسر و فرزند بودن، عاشق ِ خندیدن و اشک ریختـن بر خوشی ها و ناخوشی های دنیـــا ، و عاشق ِ ارزش هـــا بودن و در این راهــِ عاشقی عاشقــانه جـــان سپــُـردن است !

عباس بابائی یک پرستو بود، پرستــوی مهـاجـری بـود که به پـــاکی ِ عـشـق، و قـداسـَـتِ قـُـقـنـــوس رسیــــد .../.

برچسب ها: شهید، ایثار، عباس بابائی، مهــاجر، پرستو، شوق پرواز، عشق، ولایت، شهادت، انتظـــار،
خاطره نوشت:
عصر پنجشنبه ی یــه روز گـرم ِ تابستون ِ شهر اهواز بود که تـو حیاطِ دانشگـاهِ صنعت نفت شهید تندگویان اهواز کنار مسجد دانشگاه گوشه ای نشسته بودم،
و تعدادی از همون بروبچه ها و دانشجویان با صفا و خونـگرم ِ همون دانشگاه بودند که اون حوالی قدم می زدند و با همون شور و هیجان ِ خاصّ ِ دانشجویی شون منتظـر ِ اومدن ِ سرویس ها بودیم که بریم به یــه سرزمین ِ پـاک و غریب؛
شاید الآن با خودت میگی: چـرا انقدر دانشجو دانشجو میکنه، و یه جورایی تیریپ ِ دانشجویی گرفته ...!!!؟
آره خب حقّ داری تعجّب کنی و برات سئوال بشه !
آخه راستش امروز نیّت کردم فقط و فقط بگم دانشجو دانشجو دانشجو !!
اصلش همون روز هم با همون بروبچه های دانشجو قرار بود که بریم به دیدن ِ یــه تعداد دانشجو؛
شاید فقط دیدن نبود، بیشتـر حال و هوای زیارت* داشت تا دیـدار؛
آخه دیدارها معمولا نگاه تو نگاه، کلام در کلام و نَفَس به نَفَس هستش، ولی اینجـایی که ما قرار بود بریم همه ی این موارد یکطرفه بود، اونجا مـا فقط عکسی از اونـا می دیدیم و قبرهایی خاکی، ولی اونـا ما رو می دیدند و حقیقتِ وجودی ِ ما رو ؛
واقعیـّتـش این بود که ما اونجا فقط وانمود به بودن و حضـور داشتن می کردیم، ولی اونـا خیلی بی ریــا، بودند و حضور داشتند و شـاید به ژست های حق به جانب مـا می خندیدند !
بگذریـم !
بلاخره اون روز بعد از کلـّی انتظـــار ((که به اعتقاد من یکی از قشنگ ترین لحظاتش همین دقایق انتظـار کشیدنــِ ـش بود؛ انتظــار بـا همه ی رنج ها و دردهاش، همیشه شیرین و قشنگه؛ انتظــار کشیدن مثل ِ عاشق بودنـه، مثل ِ عاشقی کردنــه ...)) بلاخره سرویس ها اومدند و من و دانشجوهایی که حدوداً 70 – 80 نفر بودیم سوار شدیم و حرکت کردیم به سمتِ اون سرزمین پـاک و قشنگ و غریب برای زیارت .....
حالا قشنگی ِ مضاعفــِ ـش اینجـا بود که هم شب جمعه بود، و هم شب اول ِ هفته ی دفاع مقدس ((شبِ سی و یکم شهریورماه)) ؛
نزدیک غروب بود که تو اون بیابون ِ خشک و خشن هر چه نزدیک تر می شد، ما کـَم کـَـمـَـ ـک چشمامون روشن و روشن تر می شد؛ آخه هر چی بیشتر خیره می شدیم، اون گنبد آبی فیروزه ای خوشگل از دور بیشتر جذب مون می کرد؛
در اون لحظه وقتی چشم هـا به تابلوی پوسیده ای افتاد که نوشته بود: *یادمـان شهدای کربلای هویزه*، وااای خدای من! اونجــا بود که انگـار تمااام ِ غصّه ها و غربت های عالـَم تـو دلهامون خونه کرد، و اشک هـای همین بروبچه های دانشجو بود که از گوشه ی چشم هـــا ...
همه وضو گرفتند و بعد از نماز هر کسی تو محوطه ی گلزار و مزار پاک شهدا پراکنده شد، و هر کسی خیلی اتفاقی بالای قـبــر یکی از اون شهدا می رسید و همونجا زانوی غم بغل می گرفت و ...
هیچوقت یادم نمیره، خیلی از قبـرها رو که نگـاه می کردم اصلا هیچ هویتی نداشتند و پرستــوهـــای عاشق ِ گمنامی بودند که بـِنام ترین انسان های آسمــانی بودند؛ "اینــان اگـر به چشم ما زمینی ها بی نـام و نشــان اند، ولیکن به آسمــان هـا شـُهره ی آفــاق انــد ..."
و چیزه دیگه ای که فـکر منــو خیلی به خودش مشغول کرده بود، تاریخ شهادت شون بود: "شانزدهم دی مــاه"، اوجِ سرمـای زمستـون که این عزیزان در نهایتِ گرمــا و عطش ِ تشنگی ندای "هل من ناصر ینصرنی ِ" امام و رهبرشون رو لبیک گفتند !
بهرحال بعد از اینکه با کمی زحمت تونستم مزار شهید عزیز سیّد حسین علم الهدی رو زیارت کنم، و هر کسی قـبــر شهیدی رو بغل می گرفت و نجوای عاشقانه ی دعای کمیل رو همراه با مداح زمزمه می کرد، قسمت ِ من مزار ِ شهید عزیزی بود که منــو قابل دونسته بود تا برای ساعتی میهمانـِ ـش باشم و براش از دردهای دلم، دردهای روزگـار و خستگی های جــانم بگم، و یقین داشتم خیلی قشنگ و آرام پای درد دلهام نشسته بود و با لبخندهاش نوازشم می کرد؛
هرگــز فراموشــَ ـت نخـواهم کرد ای شهید عزیز، "علی اصغر فرهمندپـور" از تهـران، که شبی را به زیبــایی ِ میهمــانی ِ بهشت مــرا و این روح و جان ِ تنهـا و خسته، و جسم ِ ضعیف و درمانده ام را به نگـاهــِ مهربـــانــَ ـت میــزبـانی کردی ...
یاد و خاطره ی شهدای گلگون کفن کربلای هویزه گرامی باد.
صلوات*

برچسب ها: شهدا، یادمان، دانشجو، بسیج، شهید، انتظـــار، ولایت،
دلنـوشت:
دلواپسی هایـم را بگیـر از من
سینه ام دریایی از تاب و تب است،
و در این سـُـرخی ِ چشمان ِ امیـد
آتشی در جـــانـم .....
آسمــان ِ سحرم همچو شب است .

ذورق ِ چوبی ِ ایـن بـَحـر ِ عَـدم
ساحلی می جـویـَد،
و خـُــدا بـَهر تمنـّـای نگاهی عاشق
از سراپرده ی جـان
تـا سُـكـوتِ غـم ِ عشق
از چـُنین حادثه هـــا می گوید؛
و شقایق هـا را
جمله عاشق هـا را
با نگـاهــِ غم ِ دلــدار بـگــو!
و دلـم می سـوزد
زین هـراس ِ چشم ِ بیگـانه ی بی مـِـهر
كه به چشمان ِ تـو دارد نظری !
ای نـگارا، به شـُـكوهـِ عشق ِ نگاهــَ ـت مُـحـتـــاج
شبِ بارانی ِ ایـن فاصله هـــا را كـَـم كن
به دلم كـُـن نظری
دل ِ خـــون گشته ی من را شَـرَری؛
و به شـوق ِ لحظه ای آرامش
عاشقانه های این هستی را
به فدای ساعتی با تـو نشستن خواهم؛

دلبـــرا با من بمـان
بمـان با من با لهجه ی باران
مرا با اندكی عـشـق
كلام ِ مهربانـ ـت را برایم تــو بـبـــاران
بر این حسرت زده ی زمستانی
بهـار نگاهــ ـت را بـیـــآرای،
بمـان با من
بمـان و دلواپسی هایم را بگیــــــر از مـــن
بمان بـا من
بـمـــــان بــــا مـــن .../ .


دشمن بدید نخـل تنـــاور همیشه هست،
مـقـداد هست مـالك اشتـر همیشه هست،
اینجا كه كوفه نیست خوارج عـَلـَم شوند،
سلمـان نـَمـُـرده است اباذر همیشه هست،
صف بسته اند این همه سردارها به شوق،
یعنی برای پیشكشی ات سَر همیشه هست،
روشـن تـریـن روایـَـت عمـّـار می شویم،
در عشقِ سیـّـد علی همه تـَمـّـار می شویم ...
--------------------------------
دریافت اندازه ی حقیقی تصویر ...

برچسب ها: 9 دی، حماسه، ولایت، رهبری، حضــور، انتظـــار،
دلنوشت:
9 دی !
تـاسوعــا !!
انقلابی عاشورایی !!!
وقتی به هر کدام از این واژه ها میـاندیشیم درون ِ هر کدام بارها و بارها و هزاران بار معـانی و اندیشه های نابی را درمیـابـیـم که برای من و تو، یا بهتر بگویم «مـــا» ، مـایی که دلی آکنـده از عشق، سینه ای مملوء از شور، و اندیشه ای سرشار از آزادی و آزادگی با ذره ذره ی وجودمــان همراه و همنواست، درسی و عبرتی ست که میراثــدار ِ خـون ِ سـُرخ ِ شهیدان کربلای حسینی، و نینوای شور و شعور خمینی ِ کبیـر است ...

9 دی ، چراغِ روشنی ست که نـورش نـور ِ هدایت، و روشنی اش تجلــّی بخش ِ انقلابی ست عاشورایی، بـه گـاهـــِ غفلت ِ فـاحش ِ یزیدیان ِ زمــان ...
9 دی ، آئینه دار ِ بیش از 30 سال شور و شیدائی و جهـاد و استقامت است، در لحظه ای که می پنداشتند دیگر چراغ ِ دیـن ِ خدا خاموش شدنی ست،
ولی مگر نمی دانند ...!؟
یُرِیدُونَ أَن یُطْفِئُواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّآ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَفِرُونَ
مىخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش سازند، ولى خداوند جزاین نمىخواهد كه نور خود را به كمال برساند، هرچند كفّار، ناراحت باشند. «1»

و 9 دی ، در ساده ترین کلام و گویـاترین بیـان ِ عـاشقـانـه، یعنی انتظـــار ، یعنی تــاسوعـــا ، تاسوعایی در انتظـار ِ عــاشورایی سبـز با پرچمی سـُرخ؛
9 دی ، تاسوعایی ست که میثاق و عهد و پیمانی دوباره بستیم و می بندیم با ولایت؛ و به امیــد ِ فـــردا، همیــن فردای روشـن؛
در انتظــار ِ عـاشورای دولتِ یــار، که عـاشقـانه جان ها و مال ها و عزیزان و هستی و نیستی ِ خـویـش را در طـَبَـق ِ اخلاص نهاده و همنــوا بــا حضــرتِ عـشــق *روحی فداه* بانگِ یـا لـثــاراتُ الحُسیَن سر دهیم ...
9 دی ، یعنی انتظــار فـَرج،
نـَــه ! چه می گویـَم !!!؟
9 دی، خود نشـانه ی فـَرج، خـــود آغــــــــــــــاز ِ ظـهــور است .../ .
------------------------------------------
«1» سوره مبارکه ی توبه - آیه ی 32 ...

برچسب ها: 9 دی، ولایت، عاشورای انقلاب، حماسه، حضور حداکثری،
دلنوشت:
لحظه های آشفتگی ات، گل برگ های خیالم را خزانـبـار می کند؛
اشک ها و گریه های سوزانت، شعلـه ی آتش بر جگـر غمنـاکم می زند؛
و آن ناله های جانسوزت را بر دفتـر قلبم حک می کنم،
که چگونه دردی بر قلب ِ کوچکت سایه افکنده!؟
که ناله های کودکی ات، خاطر ستارگان را پریشان ساخته؛
و شاخ و برگ سبز درختان را زرد آلود کرده...!
از چه غمگینی؟
از چه غمگین و دلشکسته ای، ای دُردانـه ی هستی؟
از چه نالانی؟
از چه نالان و پریشانی، ای روشنی ِ چشمان ِ بی فروغ ِ خورشید؟
مگر تو نبودی که آینـــه ها بر نگاهت سـو گرفتند؟!
مگر تو نبودی که ستارگان ِ آسمان از روشنی ِ چشمانت رو گرفتند؟!
مگر تو آن دخترک ِ مـعـصـوم زیبا نبودی که مهتـاب، از فـُروغـَـت بی فـُروغ است؟!
پس کدامین نـامـَردُمی، سایـه ی سرد ِ یتیمی بر جانـت افکند؟
کدام دست ِ پلیدی، روشنی ِ چهره ی زیبایت را پریشان ساخت؟
کدام اندیشـه ی پـَستی، نگاه ِ روشن و زیبایت را به دستِ تاریکی ِ غم هـــا سـپُـرد؟
کدام بی غیرت دشمنی، وجود ِ نازکـت را ارزانی ِ تـازیـانـه ها می ساخت؟
و کدامین دونـیـن صفتی، بر قامتِ سَـرو گونـَت، کمـانِ بی مهری نشانـد...؟
آری آری! تو چه زیبـا اقتدا کردی،
تو چه زیبا بر مــادرت زهرا ((سلام الله علیها)) اقـتــدا کردی !
و چه روشن روشنگری نمودی با سَـر بابایـت، تمـام ِ پلیدی هـــا را !
و چه آرام! آرام و آرام پَـر کشـــیدی،
پَـر کشیدی و پَـر کشیدی،
پَـر کشـــیـدی و به لبخندی ابـَــدی رسیـــدی...!


صلّی الله عَـلَی البَـاكینَ عَـلَی الحُسَیــــن ...
سفر عشق از آن روز شروع شد كه خدا
مـِـهر یـك بی كفن انداخت میــان دل مـــا
یـــاحسیـــــن
***
برای دریافت اندازه اصلی تصویر اینجـــا كلیك كنید.

تبلیغات 





